داستان اول
-سلام اقدس جون.
-اوا سلام کبری خانوم.
-اقدس جون میتونی بیای خونمون تو خیاطی بهم کمک کنی؟
-باشه ولی اول بزار ببینم آقامون اجازه میده یا نه.
-با کی داری حرف میزنی اقدس؟
-کبری خانومه عباس آقا .میگه میشه برم پیشش تو خیاطی کمکش کنم؟
-نه خیر نمیشه.
-چرا عباس آقا؟
-چون من فکر کردم و صلاح نمیبینم که شما تنها پاشی بری اونجا.
-خب کبری جون آقامون نمیذاره.ببخشید.خداحافظ.
بعد از شام تو آشپزخونه:
-وای عباس آقا چقدر ظرفا زیادن.میای ظرفا رو آب بکشی؟
-نه.
-چرا؟
-چون توی نهج البلاغه نوشته هر کاری زنانتون ازتون خواستن انجام ندین تا پس فردا که ازتون تقاضای کار خلاف کردن نتونین نه بیارین و از اونجایی که من مرد مومن و با خدا و پیغمبری هستم و همواره ائمه رو الگوی خودم قرار دادم با خواسنه تو موافقت نمیکنم.
................................................
داستان دوم
من آن روز به خانه ی شما آمده بودم و تو را مقابل تلویزیون دیدم در حالی که داشتی برای مظلومیت فاطمه میگرستی و او در آشپز خانه مشغول دولا راست شدن برای جمع آوری ظروف شام و سپس شستن آنها بود.
من در آن یکی روز از در وارد شدم و دیدم تو در حال قرآن خواندن هستی و او در حال جارو پارو.
چطور است که تو برای مظلومیت فاطمه ای که سال ها پیش از دنیا رفته و تو هرگز او را ندیده ای گریه میکنی اما هرگز متوجه مظلومیت فاطمه ای سال های سال در کنار تو بوده و تو را تحمل کرده و با نداشتن ها و بی مهری هایت ساخته و دم برنیاورده ،نشده ای؟از کجا میدانی مظلومیت فاطمه تو از مظلومیت فامه ای که (س) دارد کمتر نیست؟تو دخترانت را به زور به خانه شوهر فرستادی . با همسرت همچون برده و یه موجودی که هیچ نمیفهمد رفتار کردی.هرگز در هیچ کدام از تصمیم گیری هایت از او نظر نخواستی.
چرا؟
چون او و دخترانت زن بودند و زن ناقص العقل و ناقص الیمان است و بنابر این تو هرگز نسبت به آنها ظلمی روا نداشته ای و تو به بهشت میروی زیرا همیشه نمازهایت را اول وقت و در مسجد خوانده ای و همیشه قرآن قرائت میکردی و همواه تسبیح به دست داشته ای و برای فاطمه(س) و اولاد او گریسته ای.واین ها تنها مواد لازم برای ورود به بهشت است.
اما آیا براستی خداوند حق الناس را خواهد بخشید؟آیا حق الناس را میتوان با نماز و روزه و سایر عبادات خنثی کرد؟
چیه؟فکر میکنید زیادی گنده ش کردم؟فکر میکنید از این قبیل موجودات مذکر وجود ندارن؟تو جامعه من یا بهتر بگم شهری که توش زندگی میکنم از این قبیل نامردان زیادند.در ادامه میخوام نظرتونو به مقاله ای راجع به همین موضوع جلب کنم.این مقاله مربوط به سال 82 هست که من در وبلاگ ازدامن زن مرد به معراج میرود خوندم.http://www.hadi12.persianblog.ir.
پ.ش: چاپ این مقاله به منزله تایید همه ی حرفهای آقای هادی (نویسنده وبلاگ) نیست.اما با اکثر تئوری هاش موافقم.
ادامه مطلب