تبليغاتX
حرص خور - گناه

حرص خور

همه چیز

چادرم را بر سرم آوار کرد
باز دست ناشناس زور گو
گفت باید چادرت را سر کنی
تا بیفتد جان شهر از های و هو

گفت هر جرمی در اینجا روی داد
از بد اقبالی گیسوی تو بود
گفت سودای تفنگ و بنگ وننگ
هرچه بود، زیر سر موی تو بود

گفت تو چادر بپوشی دزدها،
میروند در خانه مخفی میشوند
گفت حتی بودجه های سال بعد
کم نمی آیند و کافی میشوند

گفت تو خانه بمان تا مردها
مومن و عابد شوند و پارسا
گفت مویت را بپوشان تا که فقر
گم شود از لابه لای کوچه ها

گفتم آخر موی من خوی من است
من زنم زیبایی از من دور نیست
گفت می دانم ولی خاموش باش
گرچه اینجا هیچ حرفی زور نیست

گفتمش تفریح می خواهم بگو
جای امن و گرم آزادی کجاست؟
گفت مطبخ گرو م نرم و راحت است
جای امثال تو کنج خانه هاست

گفتم از توهین واز غم خسته ام
هی مکش فریاد آخر بر سرم
گفت من فریاد ها را میکشم
از برای حرمت تو خواهرم

گفتم ار اینها همه از موی من
بر سر این شهر بی سامان رواست
گرکه مویم را به آتش هم کشی ،
ای برادر راست می گویی به جاست

چادرم را بر سرم آوار کن
هرچه می گویی درست است و متین
گرچه پندت می دهم آگاه باش
شعله ها را زیر این چادر ببین

آتش در زیر چادر خفته ام
گر توانی شعله ام نابود کن
ای زن !ار شعله تورا خاموش شد
لااقل تا می توانی دود کن

شعر از:                سارا ثابت
منبع: زیر باران در پناه تاریکی

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:42  توسط ندا  |